تبليغاتX
:: تنهــــــا شبــــگرد ::

تنهــــــا شبــــگرد

سکوت شب دیوانگیست



 

 

سلام به همه دوستان بالاخره درس و دانشگاه و مشغله هاي زندگي يه فرصت کوچيک داد تا به اين وبلاگ پير سر بزنم . شايد هم گرد و غبار  روي دلنوشته هامو پاک کنم . فک کنم ديگه مثل سابق  دوستان منو بياد نيارن .

ولي واقعا نمي دونم نوشتن چه سري داره که آدم نميتونه ازش دل بکنه .

شب چهارشنبه ... آخرين شب چهارشنبه تير  86

مي خوام داستانک بنويسم  شايد از دلتنگي :

ديگه مثل قديما نيست که يه قلم و کاغذ برداري و بشيني احساستو رو کاغذ سفيد خالي کني .

ميشينم جلو مانيتور و شروع  به تايپ کردن ميکنم .

به عکس  رو دسکتاپ نگاه ميکنم  چون  بعضي وقتا که مي خوام داستانک بنويسم  يه عکس که پر احساس باشه رو مي زارم جلو چشام و به عکس و ترتيب دادن کلمات فک ميکنم .

 

                                                .........................................

 

    

احساس کودکانه ام  دوباره تو خيابوناي بي انتها سرگردونه .

تو اين خيالها هستم که يه دختر بچه يتيم کارتون خواب و  پيرمردي که کناره يه قوطي حلبي نشسته که شعله هاي آتيش ازش بيرون  ميزنه  رشته افکارمو پاره ميکنه. 

به  پيرمرد نزديک ميشم :

  2 پک به سيگار مي زنم  با دست ديگم موهاي بلندمو از جلو چشام کنار مي زنم تا چهره پيرمرد خوب ببينم و بهش ميگم  دايي جون اجازه هست با آتيشت خودمو گرم کنم.

يه نگاه ميکنه بهم  و ميگه :

نکنه تو هم از زندگي بريدي . 

ميگم مگه شما بريدي دايي جون ؟

ميگه خيلي وقته ٌ بعد بدون اينکه حرفشو قطع کنه ادامه ميده و ميگه البته من نميخواستم ببرم اون خودش خواست ببره !

تو نيم ساعتي که کناره هم بوديم به جزء اون چند کلمه آشنايي ديگه حرفي ردو بدل نشد .

من  تو کف دستم يه عکس از تو داشتم که وقتي دلم واست تنگ ميشه به اون نگاه مي کنم آخه خيلي تو اون عکس خوشگلي .

يه وقت فک نکني دل من برات تنگ نميشه ؟ حتي اگه خودتم نخواي تو هميشه تو اين قلب منه جا برا پرواز داري .

امشب بازم دوست دارم فقط و فقط ماله تو باشه افکارم .

اگه دلت واسم تنگ شود مي توني...

 

                                     

خوب مگه چيه ‌¤ با تمامه وجودم  عاشقتم ¤

 

                                                           هي فلاني   ... براي زنده بودنم  دليل آخرينم باش .

 

 

                         فرشيد تنها شبگرد خيابانهاي بي انتها

 

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 23:37 توسط فرشید .م |

سلام

۱۳۸۶/۱/۱۲

اومدم

می خوام بروز کنم

اجازه هست

راستی منو یادت میاد یا پاک فراموشم کردی

خوب تقصیر من نیست که خیلی دیر وقت میام .

زندگی همینه.

دستم به قلم نمیره بنویسم خوب اینم تقصیر من نیست . تقصیر زمونست

راستی عیدت مبارک

یه عیدی ناقابل و کوچولو میدم بهت خوب  مراقبش باش

واسه باغ آرزوهات دعا می کنم.

                                               ..::عجب صبری خدا دارد::..


عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون   می کردم.

 عجب صبری خدا دارد: 

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ،   بزمی  گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.

 

                                    

 

عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چه بودم. يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد.

            عجب صبری خدا دارد

 

 فرشيد تنها شبگرد خيابانهاي بي انتها

 

 

 


+نوشته شده دریکشنبه 12 فروردین1386ساعت 18:37 توسط فرشید .م |